سيد محمد باقر برقعى
140
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنچنان آتش عشقت دل ما كرد كباب * كه رود تا به فلك دود ز كاشانهء ما ما نتابيم رخ از كوى تو اى كعبهء حُسن * حاجيان را حرم و ، كوى تو بتخانهء ما زدهاى شانه به گيسوى پريشان و ، سزد * كه گذاريش زمانى به سر شانهء ما قصّهء ليلى و مجنون ز نظرها شده محو * نقل هر محفل و مجلس شده افسانهء ما مرغ دل از طمع دانه به دام افتادهست * دام زلف سيه و خال لبش دانهء ما دل چو پروانه به طوف حَرَمت بود كه سوخت * شعلهء شمع رُخت ، هستى پروانهء ما مىنماييم دوصد جان به نثار قدمش * گر كه آيد به كف آن گوهر يكدانهء ما لاف كمتر زند از زهد دگر زاهد شهر * اگر از دور ببيند بتِ فرزانهء ما چشم بستيم ز روى همه خوبان جهان * سر بسايند به خاكِ در جانانهء ما چه خطا سر زده از ما كه تو اينسان شدهاى ؟ * آشنا با همهء خلقى و بيگانهء ما شد عيان رازِ من آن روز برِ خلق ، كه شد * گنج عشق تو نهان در دلِ ويرانهء ما گفت « فخّار » كه ما مورِ ضعيفيم و ، زند * طعنه بر قصر شهان ، كلبهء ما ، لانهء ما روزگار هجر تا به لوحِ خاطرِ خود نقش كردم روى تو * ديده بربستم ز هر سويى به غير از سوى تو مرغ روحم در هوايت روز و شب پر مىزند * كى شود محو از ضمير من هواى كوى تو ؟ باغبان دهر بايد سالها زحمت كشد * تا نهالى سبز گردد ، چون قد دلجوى تو چون معطّر مىوزد باد صبا ، دريافتم * كاو گذر بنموده بر آن عنبر افشان موى تو خضرآسا تا كند خود سير ز آب زندگى * جا به كنج لب نموده خال چون هندوى تو